لیلا طیبی (صحرا)

لیلا طیبی (صحرا)

اشعار و آثار لیلا طیبی
لیلا طیبی (صحرا)

لیلا طیبی (صحرا)

اشعار و آثار لیلا طیبی

طاهره خنیا

طاهره خنیا




خانم "طاهره خنیا"، شاعر اهل استان فارس، زاده‌ی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در مرودشت است.

از وی مجموعه‌ شعر «چند نفر غمگینم» منتشر شده است. 




─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─




◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)

در بسته‌ام به روی جهانی بدون شرح

افتاده‌ام به شرح فروپاشی تنم

نزدیک‌ها نمی‌شنوندم… گرفته‌اند…

کوهم که زیر گوش خودم حرف می‌زنم


خونم، که گوشه‌ی لب شعرم چکیده‌ام

ردم، که رو به هرچه که بن‌بست می‌روم

هر آن به هیئت ِ کلمه مثله می‌شوم

هر آن اراده می‌کنم از دست می‌روم


دستم نمی‌رسد به خدا تا ببخشمش

دستم نمی‌رسد به خودم تا  لِهش کنم

کودم که پای شعر خودم چال کرده‌ام

تا با دلی که خرد شده فربِه‌اش کنم


چیزی شبیه تکه‌ای از من شکسته است

توی گلوی هر چه قناری که در قفس

دارم به ریشه‌های خودم چنگ می‌زنم

من یک جنازه‌ام که نمرده! همین و بس


در ارتفاع ِ خون‌خوری ِ جرثقیل‌ها

هربار در گلوی کسی آه بسته‌ام

هربار که زدند رگی را‌، بریده‌ام

هر بار سنگ خورده به شیشه، شکسته‌ام


پشت ِ مرور ِ خاطره‌های نمک به زخم

هر بار با زنی که کتک خورده، مرده‌ام

هر بار با عروسی ِ جبری‌، کفن شدم

هر بار مرده‌ام، جسدم را شمرده‌ام


هر بار کودکانه‌ای آزار دیده است

رنج ِ تجاوز از بدنم چکه می‌کند

هر بار تن فروشی از آهم گذشته است

زخم از هزار توی تنم چکه می‌کند


بیمارم آنچنان که شفا‌، کذب فاحش است

گوشه به گوشه‌ گورم و تابوتم و لحد

هر گوشه‌ام یکی به خودش زخم می‌زند

هر گوشه‌ام یکی به خودش فحش می‌دهد


هر گوشه‌ام هراس ِ شکاری که رو به موت

هر گوشه‌ام تحمل ِ شب، در رثای صبح

هر گوشه‌ام تفنگ پر و دستهای ِ پوچ

هر گوشه‌ام مزار جگر گوشه‌های صبح


هر بار پشت گریه‌ی نت‌های باغ وحش

توی سرم چقدر قفس زنگ می‌زنند

هر بار کاشتند زنی را که بشکفد

گودال کنده‌اند و به من سنگ می‌زنند


در من چقدر آینه‌ها را شکسته‌اند

زندان چقدر آینه را مرد می‌کند!

هر بار تکه‌تکه شدم از مرور من

هر بار… آخ… زندگی‌ام درد می‌کند


بین جماعتی که شبیهند به عذاب

من یک روانی‌ام که خودش را شمرده است

در من چقدر زخم دهن باز کرده‌اند

از زخم‌های دست فروشی که مرده است…


لطفاً یکی مرا بزند… مثله‌ام کند

حال شراب ِ فاجعه را جا بیاورد

هضمم نمی‌کند کلمه… غربت مرا

لطفاً یکی بخواند و بالا بیاورد!




(۲)

چقدر پا در رکاب برده... چقدر گل در گلاب کشته...

چه ماهیانِ سیاه بختی میانِ شطِ شراب کشته!

وطن، همین ریشه‌های در شب... وطن همین سایه‌های بر سر!

وطن چه دارد بگوید از گل به موشِ در فاضلاب کشته؟

شبِ ملون... غم مکثر... که نسلِ از انقلاب کشته،

چه دارد از زندگی بگوید به نسلِ بی‌انقلاب، کشته؟!

چقدر امید تخته کرده... چقدر خورشید اخته کرده...

چقدر آهوی دست بسته به شرحِ سیخ کباب کشته!

چه باغ وحشی! چه آذرخشی! چه دسته گل‌ها به آب داده!

چقدر سگ کشته با گلوله... چقدر اسب از عتاب کشته...

چه پوست‌ها کنده از ترانه... چه گورها کنده بی‌نشانه...

چه گوسفندانِ بی‌نشاطی بدونِ یک کاسه آب کشته!

کدام شاعر؟ کدام رستم؟! چه خدمتی بر می‌آید از او

که قهرمان‌های قصه‌اش را همیشه توی کتاب کشته!

به تختِ تشریح می‌رسیم از رشادتِ مشت‌های خسته

که مثلگی کرده‌ایم عمری در این شبِ بی‌حساب کشته...

چگونه‌ایم؟ اینچنین شکسته! چگونه‌ایم؟ اینچنین گسسته!

به لطف عالیجناب، زنده! به حکمِ عالیجناب، کشته!.




(۳)

خونِ توی چارراه ریخته...

خونِ زیر نورِ ماه ریخته...

خونِ توی رودِ خشک، جای آب

خونِ پشتِ دادگاه ریخته

خونِ خاص، خونِ قرمزِ درست!

خونِ چاله‌ی به چاه ریخته

خونِ پلکِ پاره‌ی پدر...

پُر است این تفنگِ شیخ و شاه ریخته!

خون گرفته خون! زمین، زمانِ خون!

با حرامیِ مباح _ ریخته!

بر خلاف ِ آنچه شرطِ نور بود،

قبحِ خونِ بی‌گناه ریخته!

برگ نیست، پاره‌ی تنِ منست

هر شکفته ی به راه ریخته!

هر جنازه‌ی گدازه‌ی شهید...

هر چه مادرِ سیاه ریخته...

هر چه شمع، هرچه سنگ قبر خیس...

هر شکوفه‌ای که آه... ریخته...




(۴)

با تیر - باران ِسگان ِخشمگین ِدِه، از گله‌مان یک مشت گاو ِکله-خر مانده

سربازهای سر به راه ِمیرزا، سرسخت... با چشم‌های بسته اینک: چشششم فرمانده!

انبوه ِ بی‌قلاده‌ی سگ‌های خون-خورده، در پنجه‌هاشان، پرچم ِ فتح ِ در ِدوزخ

فرمان ِ آتش می‌دهد اسکندری از نو، دستی که بر کبریت‌های بی‌خطر مانده!

قصاب‌های خشمگین ِ شیهه-کُش در جوش... اسبان ِ مادر-مرده‌ی در خونِ دندان-خرد

از این ستون تا آن ستون بند و جگر-گوشه... از دل به دل راهی پر از خون ِ جگر مانده

در جبهه‌های حق علیه ِ دشمن ِ فرضی؛ خاموشی از نو، شورش ِ شب-تاب‌ها از نو

نه بوی یوسف می‌دهد، نه روشن ِ چشم است

پیراهن ِ خونی که در دست ِ پدر مانده

خواب ِ نمک-سود ِ سر ِ سبز و زبان ِ سرخ...

خودسوزی ِ هر روز ِ خورشیدی که می‌بیند

تابوت ِ بی‌چشم و لب ِ یار ِ دبستانی، بر شانه‌ی تاریخ ِ «مرز ِ پر گهر» مانده...

خشت ِ کج و بار ِ کج و معمار ِ کج اندیش... «تاریخ»، این بی‌افتخار ِ تا ثریا کج!

گنجشک مفت و سنگ مفت و جان ِ انسان مفت... از آخرین گنجشک-پر، یک مشت پر مانده...




(۵)

[گل انار]

دستم نمی‌رسد که تو را دست چین کنم

این شاخه هم که خر شده سر خم نمی‌کند

وقتی گل انار لبت قسمت من است 

پائیز از علاقه‌ی من کم نمی‌کند

یک سیب سرخ، سهم پدر بود و نصف کرد 

دادش به تو که نصف کنی با من و چه بد

حواٌ شدم که مال تو باشم، ولی خدا 

من را شریک بچه‌ی آدم نمی‌کند

برفم که ذره ذره مرا ذوب می‌کنی

در آخرین سپیده دم قلٌه‌ی نگاه

هرکس که گر گرفته در آغوش گرم تو 

دیگر توجهی به جهنٌم نمی‌کند

از شعر دم نزن، تو که شاعر نمی‌شوی

خامم که عاشقت شده‌ام، نه! بگو بله

از او که پای خوب و بدت ایستاده است 

جز دل چه خواستی که فراهم نمی‌کند؟

باشد، بتاز اسب خودت را، ولی سکوت

تنها جواب رج رج شلاق‌های تو

بی‌زحمت چمن به تو آورده‌ام پناه 

اسبی که رام عشق تو شد رم نمی‌کند.




(۶)

[فرض کن]

فرض کن پرنده باشی و یکی آسمان به آسمان بگیردت 

خون ِ توی شیشه باشی و کسی استکان به استکان بگیردت

هر چه را محال بود فرض کن! هر چه را که زشت، هر چه را غریب...

فرض کن سگی که نان خورِ تو بود، گاهِ دُم تکان تکان، بگیردت...

هر چه هست... هر چه هست، بوف ِ کور... رختخواب ِ پیرمرد ِ خنزری...

رنجِ ِ هر چه مرده، هر چه گور ِ پُر، پنج‌شنبه در میان بگیردت...

جفتِ سازگارِ سال‌های سال در تلاش ِ بردن ِ دل ِ یخی!

سردی ِ تن تو کم نمی‌شود هر چقدر "مهربان" بگیردت...

چای دارچین و دار چین و "دار"... صبح ِ ناگوارِ جرثقیل‌ها...

روی این طناب، تا ابد بناست سبز مرگی ِ جوان بگیردت...

از شبانه‌های بطری و عذاب، تا شهید ِ مرز پر گهر شدن 

آرواره‌ی سگی به نام ِ درد، استخوان به استخوان بگیردت...

این ستون به آن ستون، خبر / فرج... مشت مشت، مشتِ بسته... مشتِ باز...

چسبِ زخم روی هر چه لب که... 

- هیس! فوقش این که "درد ِ نان" بگیردت!!

- درد ِ نان نه...

- درد ِ نان که بهترست از پرندگی در آسمانِ ِ حبس!

فرض کن هر آن که مرزخواه ِ تن، با کمان و بی‌کمان بگیردت!

شهر، امن نیست... کوچه امن نیست... آآآآه... امن نیست... خانه امن نیست...

دشمنی که "فرضی" است، فرض کن پادگان به پادگان بگیردت!


گریه... گریه... گریه‌های ِ قحط ِ اشک... گریه‌هایِ از درون و بی‌سند...

گریه‌های روح، در لباس ِ چرک... (چرک مرگی ِ جهان بگیردت)

مطبخ است و مسلخ است و دوزخ است از اجاق ِ گاز، تا اتاق ِ گاز!

جبر ِ اختیار / اختیار ِ جبر

این ولت کند، که آن بگیردت!

دخترِ کسی شدی و خط ِ بعد،

همسرِ کسی شدی و خط ِ بعد،

مادر ِ کسی شدی و خط ِ بعد،

مرگ... مرگ ِ ناگهان بگیردت!

مثل ِ کله پاچه، مُثله... کله پا... بوی قُرمه سبزی از سرت بلند...

گوسفند باش و سر به راه باش تا شفاعت ِ شبان بگیردت!

- ماهی ِ سیاه! 

( ماهی ِ سیاه، با دهان ِ باز فحش می‌دهد)

- تف به ساحل ِ "ارس"! کجاست پس او که خواست در امان بگیردت؟!

ماهی ِ سیاه، توی تابه... آخ... زخم‌های تا به تا... (نمک بریز!)

بوی زردچوبه می‌دهی، غزل، مثل ِ درد ِ زایمان بگیردت...

ته گرفته هم کلام و هم کلم... 

دوووود از دلت بلند می‌شود

شور می‌شود دوباره چشم‌هات... 

اشک، باید از جهان بگیردت...

بیت ِ بعد، زنگ ِ خانه 

زنگ ِ بعد، سفره در تلاش ِ هضم ِ حاضری!

کاش این زمین ِ از گلوله گرم، سرد و گرم، از دهان بگیردت...

لب پریده... دست بسته... چشم باز... 

نیم خورده... نیم مرده... نیم سوز...

(راوی ِ روان پریش مانده است از کجای داستان بگیردت!)




(۷)

[خاک و خون]

نیا به چشم و دست و یاد... 

و چشم و دست و یاد، پَر! 

شبیه ِ زخم کهنه‌ای برهنه زیر ِ پالتو! 

نریز خنده خنده... خیره... خسته... خرد... جمع کن! 

شکسته‌هات را بچسب، چسب ِ زخم ِ نو به نو!


نترس از شب ِ دراز و چشم ِ باز و تخت ِ طاق باز و 

وزن ِ گله‌ی گراز روی سینه‌ات! 

که زنده‌ای! تپنده‌ای! 

اگرچه لای چرخ دنده‌ای و 

خرد می‌شوی و خاک و خون... 

بلند شو!


به راه‌های بد قدم، جنازه‌های محترم، 

به سایه‌های روی هم که رو به رو، 

امان نده!

نمانده فرصتی به زادنت... 

به سیب دادنت... 

عقب نیفتی از زمان که از تو می‌زند جلو...


تو جای هیچکس نبوده‌ای و

رو به پس نبوده‌ای و 

در گزینه‌های گوه، مگس نبوده‌ای!

بریز دور یاد را و فصل ِ انجماد را و 

زخم ِ بی‌ضماد را... 

برو... برو... فقط برو!


تمام قد رسیده‌ای عصب به درد و 

خط ِ اخم و زخم ِ دست و چسب ِ زخم و 

کار... کار... کار... کار... 

که سرپرست ِ خانواری و 

که در فشاری و که بیمه هم نداری و 

چقدر زن که مثل ِ تو!


نه همسرت... 

نه عطر ِ یک زن ِ غریبه توو به تووی بسترت... 

نه بیش ازین مجال سوزی ِ پرت... 

برید پا... شکست پل... تمام شد... 

خراب شد.... 

خراب ِ آن خرابه‌ای که مانده پشت ِ سر نشو!


نه قلب ِ سرتقت، نه جفت ِسابقت، 

نه عاشقت، نه فاسقت، 

نه هر غمی که نقب زد به هق‌هقت...

نگو که چند در صداست خون ِ دل که خورده‌ای... 

سلامتی ِ مستی‌ات که می‌خورد تلو تلو!


فراتر از چقدرهااا کشیده‌ای... دویده‌ای... 

رسیده‌ای به ناکجای هرکجای بی‌کجا...

چقدر مانده از تنت؟ به انهدام ِ بودنت؟ 

نفس نگیرد اسبی‌ات! طاطا! بدو... طاطا! بدو.




(۸)

خنده، بخیه است

بوسه، بخیه است

فراموشی، بخیه است

مهربانی، بخیه است


آدم، بی‌بخیه متلاشی می‌شود!

آدم

زخم است...




گردآوری و نگارش:

#لیلا_طیبی




┄┅═✧❁

نسترن خزائی

نسترن خزائی

خانم "نسترن خزائی"، شاعر خوزستانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۹ خورشیدی، در اهواز است.
 
ادامه مطلب ...

حنا عثمانی

حنا عثمانی

بانو "حنا عثمانی"، شاعر جوان افغانستانی است.


─━⊰═•••❃❀❃•••═⊱━─


◇ نمونه‌ی شعر:

(۱)
[تنها برای مسعود]
غرور و هیبت تو در دل سپاه تو نیست
کسی مراقب اندیشه‌ها و راه تو نیست
اگر به نام تو امروز جمع جارچیان
مزاحم همه شهرند؛ این گناه تو نیست
کسی به شکل تو باشد نمی‌شود مسعود
تمام مسٲله در کفش و در کلاه تو نیست
کسی که دوست ندارد تو را دلش سنگ است
تو خود نمونه مهری و اشتباه تو نیست
تو را غرور و تو را افتخار می‌زیبد
تو را کلاه کژ و اقتدار می‌زیبد
تو خاطرات منی در زمان کودکیم
تو قهرمان منی، قهرمان کودکیم
تمام مساله ای یار به قیامت ماند
تو را ندیدم و دیدار به قیامت ماند
سخن ز معرکه‌ای در میان نمی‌آید
چنان تو در وطنم قهرمان نمی‌آید
اگرچه خانه مبدل شود به ویرانه
بجنگم و نسپارم برای بیگانه
کسی نمانده ببیند به فکر و باور تو
مصیبت است مصیبت به جان کشور تو
نشد کلاه بپوشم تفنگ بردارم
نشد شهید شوم در رکاب و سنگر تو
چقدر صاحب جاه و جلال گردیدند
یکی یکی همه رزم‌آورانت از بر تو
تو را به خاک سپردند و بعد، آمر صایب
نپرس این‌که چه کردند در برابر تو
سفر بخیر خداحافظ ای مسافر من
فقط برای تو باید سرود آمر من
غمت به سینه و سنگ مزار خواهد ماند
سریچه تا به ابد داغدار خواهد ماند
تو را به گریه نشستم تو را صدا کردم
برای خانه‌ی تنهایی‌ات گل آوردم
صدا زدیم و نیامد جواب، فرمانده!
چقدر خسته‌ای، آری! بخواب فرمانده.

(۲)
ز تبریز و خجند و بامیانم
ز نسل رستم و سامانیانم
فلات آریایی، شرق و غربش
خراسان را به فرغانه رسانم
از آن سوی آمودریا، سیردریا
چنان دریای پارس دارد نشانم
کیانی، پیشدادی، آل اشکان
ز نسل رستم و ساسانیانم
ز بلخ و پنجشیر و هم هریوه،
ز غورات و کنر تا جوزجانم
اگر از نسل و اصل من بپرسی
حنا عثمانی‌ام، از آریانم.

(۳)
تاجیکم! تاج سر اهل خراسانم هنوز
دختر پرافتخار آل سامانم هنوز
از تبار رابعه، فرزند پاک مولوی
خواهر تهمینه و اسفندیارانم هنوز
می‌رسد اصل و نژاد من به زردشت بزرگ
وارث ایرانویچم، اهل ایرانم هنوز
من طلیعه‌دار فریدون و پور آریا
رستم و تهمورث و هوشنگ دورانم هنوز
یک اوستا قصه دارم از نیاکان خودم
از خجند و اصفهان و کابلستانم هنوز
مادرم خواند بگوشم بوی جوی مولیان
رودکی‌وار از سمرقندم، نه افغانم هنوز
تا مرا پرورده‌اند با بیت‌های مثنوی
شرح درد دوری بلخ و نیستانم هنوز
دختر کولابی‌ام، از آریانای کبیر
زیب گلرخسارم و مخفی بدخشانم هنوز
کشورم سرتاسر جغرافیای پارسی‌ست
من "حنایم" زاده‌ی فرغان و کاشانم هنوز.

(۴)
من از بلخ و بدخشانم
ز شهری سبزی پروانم
از آمو آب می‌نوشم
ز نیمروز و سمنگانم
منم از نسل کی‌گشتاسب
فریدون است نیاکانم
اگر خواهی بدانی از
شکوه و فر و دستانم
برو بنگر به شهنامه
بخوان تاریخ ایرانم
من از نسل کیومرثم
نه پشتونم، نه افغانم
نه استم انتحاری و
نه ضدی هر چه انسانم
نه ننگ کشور خویشم
نه از کوه سلیمانم
منم از نسل سامانی
اصیلم از خراسانم
منم تاجیک من آزاده
ز اجدادم چو سلطانم.

(۵)
ما سه‌گانه چون سه شاخ هم ریشه‌ایم
هم زبان و هم بن و هم پیشه‌ایم
بلخی‌ایم و سغدی و شیرازی‌ایم
همره آیینی و فرهنگ‌سازی‌ایم
هان زبان در کوه پامیر آن بود
در دماوند مردمان را جان بود
بلخ را که ناصرش حجت نمود
بر بخارا رودکی عزت فزود
حافظ و سعدی را یاد آورید
با حکیم توس دل شاد آورید
ما یکی بودیم و یکتا می‌شویم
همچنان عهد کهن ما می‌شویم
این قلمرو خطه مایان بود
خطه شاهان با ایمان بود
راز جم را کی توان از یاد برد
از ستم‌ها بر زمان فریاد برد
شاه ما اشکانی و سامانی است
راه ما برگشت بر ساسانی است.

(۶)
از خاک خراسانم این نام به سرم نیست
از ختلان و بغلانم، ختلان به برم نیست
هویتم چو گرفتن اسمی دیگر بدادند
از جبر من افغانم نامی هویتم نیست
یک‌روز به پارسی شعر و غزل می‌سرودم
اکنون دری زبانم، پارسی سخنم نیست
نامش چو هیرمند بود هلمند به ما ساختن
من عاشق سیستانم، سیستان وطنم نیست
مرزها خط کشیدن، تا ما جدا بمانیم
ایران جدا از ماست، نیمی بدنم نیست
سعدی و فردوسی هم کمال خجندی
از میهن ما هستند ولی هموطنم نیست
در آن‌طرف آمو هم کیش ما بسیار است
حالا که بیگانه‌اند، یار و یاورم نیست
از شهر سمرقندم هم مرو و سمنگان
هوشم به بخارا است آنجا که تنم نیست
از طایفه‌ی یعقوبم، یعقوب لیث صفاری
اولاد رستمم من، لیکن پدرم نیست
تکه و پاره گردید، خراسان بزرگ ما
در فکر وصال هستم، کسی هم‌سخنم نیست.

(۷)
من دخت فریدونم، افغان نخواهم شد
خود اصل و نسب دارم، پتّان نخواهم شد
من زاده‌ی ایرانم، تا زنده بود جانم
هم‌باور این قوم، اوغان، نخواهم شد
یکتاپرست بودند، آزاده نیاکانم
نه داعشی و طالب، افغان نخواهم شد
هم طالب و هم داعش، ناپخته و، پختون‌اند
با کوه سلیمانی، همسان نخواهم شد
فرزند خراسانم، از آل سامانی
دنبال‌رو نادانی و دیوان نخواهم شد
از، زاد کیومرسم، تاریخ گواهست این
ضحاک بود، افغان، چونان نخواهم شد.

(۸)
نی‌ام کوهْ سلیمانی، افغان نی‌ام
همین به که تاجیک، خراسانی‌ام
خراسانی‌ام من، پای بندم به اصل
هم اشکانی و آل سامانی‌ام
مرا بهره از کوروش و شاه جم
همی پیرو رستم و زال و دستانی‌ام
بگردم گر از اصل خود، ننگ باد
من از مرو، هراتی، بدخشانی‌ام
همه زادگاهم مهد شاهان پاک
بخارایی و بلخی، پروانی‌ام
نبردیده‌ام با پلید و پلشت
چنان یک سپردار ساسانی‌ام
تو ای اهرمن، نخوانم به خویش
هماره گریزان ز بد نامی‌ام
تو خوابی و من زنگ بیدار باش
به دوده تاجیک و از بنْ ایرانی‌ام
به اندیشه و گفته و کار نیک
همی نیکخواه، گریزان ز نادانی‌ام.
ترا نیز هم میهنم خوانم به مهر
شویم یک صدا که خراسانی‌ام
در کعبه‌ی زرتشت دعا خواهم کرد
پیوسته هوای گات‌ها خواهم کرد
ایستاده به پیش آتش برزین مهر
هر روز نماز خود ادا خواهم کرد
از ته دل اشم وهو خواهم خواند
گه یاد یشت‌ها خواهم کرد
با روشنی آتش و با قامت سرو
شوری دگر از مهر به پا خواهم کرد.

(۹)
نوش آذر بلخ خانه‌ی زردشت است
یشت ویسنا ترانه‌ی زردشت است
آتش که بود نمادی از نور خدا
هم معجزه، هم نشانه‌ی زردشت است.

(۱۰)
یادﺕ می‌آید ﺁﻥ ﺭﻭﺯ، ﺻﺪ ﻻﻟﻪ چیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
ﺁﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺭسیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ نگاﻫﺖ ﻃﻮﻓﺎنی بی‌ﺻﺪﺍ ﺑﻮﺩ
ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺍﻭ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﺖ ﻧﻘﺶ‌ﻫﺎ کشیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
گل‌زخم‌هایت انگار ﺳﻮﻏﺎتی ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﺁﺧﺮ ﺗﻮ آﻥ ﺩﺭﺩﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ چشیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭ چشمت ﺍﻣﺎ ﺁﺭﺍمشی دگر ﺩﺍﺷﺖ
گویی که ﺍﺯ ﻟﺐ یار چیزﯼ شنیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
ﺑﺎ ﻣﻦ بگو ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ یقین ﻗﻠﺒﺖ
شاید ﺑﻔﻬﻤﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺁﺧﺮ چه دیدﻩ ﺑﻮﺩﯼ
گویند که ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﻫﻢ پر گشایند
این ﺍﺳﺖ دلیل آن که بی ﻣﻦ پریده ﺑﻮﺩﯼ؟
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻣﺰﺍﺭﺕ ﺑﻮﯼ ﻋﺸﻘﺖ ﺭﻭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
عشقی که ﺑﺎ ﺑﻬﺎﯼ ﺟﺎﻧﺖ خریده ﺑﻮﺩﯼ.

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

┄┅═✧❁

عباسعلی چگنی

عباسعلی چگنی

آقای "عباسعلی چگنی"، ملقب به "حسین چگنی"، شاعر لرستانی،  در روستای گیلانسر بروجرد دیده به جهان گشود.
 
ادامه مطلب ...